تبليغاتX
اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان.چراغ بیار

 

 

 

كنارهر قطره ي اشكم هزار خاطره دفن

 اينقدر خاطره داريم كه گويي مثل يك قرن

 

گلوم مي سوزه از عشقت از عشقي كه مثل زهر

ولي بي عشق تو هر دم خنده با لب هاي من قهره

 

درست با مني اما به اين بودن نيازارم

تو كه حتي با چشم هاتم نمي گي كه دوستت دارم

 

اگه گفتي دوستت دارم فقط بازي لب هات بود

وگرنه رنگ خودخواهي نشسته توي چشمهات بود

 

هرچي عشقه توي دنيا من ميخواستم مال ما شه

اما تو هيچ وقت نزاشتي بينمون غصه نباشه

 

 

فكر ميكردم با يه بوسه با تو هم خونه مي مونم

نمي دونستم نميشه آخه بي تو نمي مونم

 

 

گله مي كنم من از تو از تو كه اين همه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

 

چشم هام همزاد اشك و خون دلم همسايه ي آه

زمونه گرگ و عشق تو شبيه مكر روبا ه

 

 

شدم چوپان ساده لوح كناره گله ي احساس

چه رسمي داره اين گله سر چنگال گرگ دعواست

 

تو اينقدر خواستني هستي كه اين گله نمي فهمه

اگه لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه

 

ببخش خوبم اگه اين عشق كينه ي تو رو .روكرد

نفرين به دل ساده كه به چنگال تو خو كرد

 

 

واقعاي زيباست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  نظر شما چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

رفتم از جمع شما

پایدار بمانید و خوش

رفتم به سفر .سفر عشق و زندگی

خدا یارتان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

  

تنها با گل ها گويم غم ها را

 چه كسي داند ز غم هستي چه به دل دارم

 

به چه كس گويم شده روز من چو شب تارم

نه كسي آيد نه كسي خواند ز نگاهم هر گز راز من

 

بشنو امشب غم پنهانم كه سخن ها گويد ساز من

تو نداني تنها همه شب با گل ها سخن دل را مي گويم من

 

چونسيمي مانم كه وزد بر بوستان همه گل ها را مي بويم من

تنها با گل ها گويم غم ها را

 

چه كسي داند ز غم هستي چه به دل دارم

به چه كس گويم شده روز من چو شب تارم

 

چون ابري سر گردان مي گريد چشم من در تنهايي

اي روز شادي ها كي باز آيي

 

امشب حال مرا تو نمي داني

از چشمم غم دل تو نمي خواني

 

چه كسي داند ز غم هستي چه به دل دارم

 

تا اومدم بجنبم دل به غريبه بستي .............خدايا طاقتشو ندارم

آه اي خدا به داد من نمي رسي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چی شد عزیزی که برام امید و تکیه گاه بود

 

تنها دلیل بودن این دل بی پناه بود

 

غریبه ها جای منو توی دلت گرفتند

 

همسفرم عشق تو ام رفیق نیمه راه بود

 

من که هنوز مثل قدیم عاشق وچشم براهتم

 

نگام کنی یا نکنی دیونه ی چشاتم

 

تو هم بیا یادی از این عشق قدیمی بکن

 

نزار بمیرم این گوشه میونه خاطراتم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

 

 

نشسته اند ملخ هاي شك به برگ يقينم

ببين چه زرد مرا مي جوند –سبزترينم

 

ببين چگونه مراابر كرد-خاطره هايي

كه در يكايك شان مي شد آفتاب ببينم

 

شكستني شده ام اعتراف مي كنم  اما

زجنس شيشه ي عمر توام مزن به زمينم

 

براي پرزدن از تو خوشا مرام عقابان

كبوترانه چرا بايد از تو دانه بچينم؟

 

نمي رسند به هم دست اشتياق تو و من

كه تو هميشه هماني كه من هميشه همينم

 

خديا چقدر دلم تنگه براي بچگي

چقدر سخته خدايا

 

 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست

گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

 

خدايا امشب مرا با خود ببر

دل كنده ام از همه كس پناه من تويي بس

از غم نامردمي ها بغض ها در سينه دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط ناهید 

 

مشت مي كوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم.خفقان!

من به تنگ آمده ام .از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم:

آي

با شما هستم

اين درها را باز كنيد

من به دنبال فضايي مي گردم:

لب بامي

سر كوهي

دل صحرايي

كه در آنجا نفسي تازه كنم

آه

آه

مي خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد!

من به فرياد

همانند كسي

كه نيازي به تنفس دارد

مشت مي كوبد بر در

پنجه مي سايد بر پنجره ها

محتاجم

محتاجم

من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا بايد اين داد كند

 

خدايا دلم شكست
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط ناهید  | 

 

 

مرور مي كنم او را و مات مي مانم

دوباره خط به خط او را دقيق مي خوانم

 

نوشته ها همه مفهوم ديگري دارند

چه رفته است بر اين واژه ها نمي دانم

 

نه گوش حافظه ام آشناست بر اين حرف

نه روشن است به چشم ضمير پنهانم

 

شگفت اين كه زلال همين سخن ها بود

كه ميگرفت ملال كنايه از جانم

 

كسي كه بر لب من جان خننده مي بخشيد

چه گونه مي طلبد خون بها ز چشمانم

 

به حيرتم كه در اين شعله هاي دامن گير

به حال خويش و يا عشق .دل بسوزانم

 

قمار عشق هميشه دو چهره دارد و من

طريق خواندن دست حريف مي دانم

 

وليك با همه ليلا جي ام به بازي او

چنان به باخت نشستم كه سخت حيرانم

 

دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت   *    رخت بربندم و از ملك سليمان برم

 

چگونه دشمني با باورم كردي كه بعد از تو

                                         نمي دانم چگونه دوستي ها را كنم باور

به دست آوردم و از دست دادم پوچ يعني اين

                                         مروري كن چه با من كرده اي اي دست بازيگر

 

 

 

يك بار ديگر اي عشق مشت مرا گره كن

تا در قفس بخوانم يا مرگ يا رهايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط ناهید 

 

 

 

ميرسم از پيچ كوچه خسته تر از هر زماني

آه از اين كوچه ها و خاطرات جاوداني

 

من فقط يك بچه بودم دختري سرشار احساس

عاشق پروانه ها و عاشق بوي گل ياس

 

تو ولي شيطان و مغرور .مهربان و خوب بودي

غير از آن ديوانگي ها ساده و محجوب بودي

 

عصرهامان توي كوچه .به .چه معصومانه بودند

آرزوهاي دل ما كوچك و در دانه بودند

 

توي عمق چشمهايت موج ميزد مهر و خوبي

من عروسك داشتم .تو يك تفنگ سبز چوبي

 

روزها مان غرق رويا ميگذشتند از پي هم

آه!ما بي درد بوديم .بچه هايي شاد و بي غم

 

تا كه روزي توي كوچه پر شد از بوي جدايي

بوي رفتن از ديار  روزهاي آشنايي

 

من شنيدم مادرت گفت مي برندت سوي غربت

تا كه درس خواني دور از اينجا.توي غربت

 

گرچه كوچك بودم اما.غم به قلبم چنگ ميزد

وحشت نام جدايي توي گوشم زنگ ميزد

 

وقت رفتن بود و شايد؟ وقت يك آغاز ديگر

يك شروع سرد و پر درد.وقت يك پرواز ديگر

 

گفتي اما وقت رفتن .منتظر باشم برايت

توي قلب كوچك من ثبت شد رمز صدايت

 

رفتي و بعد از تو كوچه همدم تنهايي ام بود

ياد تو ياد تفنگت درس رويا يي ام بود

 

سالهاي دوري تو . مثل شب آهسته مي رفت

درد دوري در تن من مثل تب آهسته ميرفت

 

سالها اما گذشتند .سالها ي بي قراري

سالهاي سرد پاييز .سالهاي بي بهاري

 

رفتي و اما به جايت سايه اي با قلب سنگي

من به جز پوچي نديدم از پس اين قاب سنگي

 

اين زمان يك كوچه است و سايه اش با رنگ غربت

غنچه عشق تو پر سرد در دل تاريك غربت

 

مي رسم از پيچ كوچه مثل يك روياي كوچك

آشناييها همان بود .يك تفنگ و يك عروسك

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

 

 

 

آخرين شب. گرم رفتن ديدمش

لحظه هاي واپسين ديدار بود

 

او به رفتن بود ومن در اضطراب

ديده ام گريان. دلم بيمار بود

 

گفتمش از گريه لبريزم. مرو

گفت جانا .ناگزيرم .ناگزير

 

گفتم او را لحظه اي ديگر بمان

گفت مي خواهم ولي دير است .دير

 

از نگاهش خيره ماندم .بي اميد

سر نهادم غمزده بر دوش او

 

بوسه هاي گريه آلودم نشست

بر رخ و بر لاله هاي گوش او

 

ناگهان آهي كشيد و گفت: واي

زندگي زيباست گاهي . گاه زشت

 

گريه را بس كن مرا آتش مزن

ناگزيرم از قبول سرنوشت

 

شعله زد در من چو ديدم سيل اشك

برق زد در مستي چشمان او

 

اشك بي طاقت در آن هنگام ريخت

قطره . قطره از سر مژگان او

 

از سخن مانديم با رمز نگاه

گفت مي دانم جدايي زود بود

 

 

با نگاه آخرينش بين ما

هاي هاي گريه بدرود بود

 

مهدي سهيلي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

 

 

تو رفتي و نفهميدي نگاه آخرينم را

نفسهايت جوابي شد سلام واپسينم را

 

شتابان رفتي  از پيشم  بدون يك خداحافظ

دوباره بي خبر بردي دل و دنيا و دينم را

 

دلم مي خواهد آري سبز باشم مثل چشمانت

ولي بي تو نميگيرد بهاري سرزمينم را

 

در اين وادي كه چشمانم حضورت را طلب ميكرد

چرا دلگير كردي چشم پاك و نازنينم را

 

مرا تنها رها كردي خدا پشت و پناهت باد

كه سرسختانه بشكستي دل با خون عجينم را

 

گودرز شاطري

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط ناهید  | 

تقدیم به عزیز هم رهم

 

 

زين پس تو پايتخت جهاني مني بدان

از  تو نمي رود دگر اين فاتح اسير

 

فرمانروا تو باش و قرق كن كه بعد از اين               

ديوانه اي دگر نكند ميل اين مسير

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط ناهید  |