واعظي پرسيد از فرزند خويش

 

هيچ ميداني مسلماني به چيست

 

صدق و بي آزاري و خدمت به خلق

 

هم عبادت هم كليد معنويست

 

گفت از اين معيار اندر شهر ما

 

يك مسلمان هست آنهم ارمني است



================

دل خوش از آنيم که حج ميرويم

غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم

او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب